زندگی با چشمان بسته

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

 

احساس کسی را دارم که وسط دریا،ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.دراز کشیده کف قایق و چشم هایش را بسته.چشم هایش را بسته و توی دلش دعا می کند موج های بلند و ترسناکی که هی می آیند و قایقش را بالا و پایین می کنند،بالاخره قایقش را برسانند به ساحل.چشم هایش را بسته و سعی می کند خودش را بزند به بی خیالی.خودش را می زند به بی خیالی.اما ترسی می آید و در تک تک سلول های بدنش خانه می کند.احساس کسی را دارم که وسط دریا ناغافل آب آمده و پاروهایش را برده و حالا همین طور مانده آن وسط.

.

.

.

با ترس.

.

.

.
بی پارو

 

نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:52

فهرست وبلاگ