احساس میکنم شدهام مثل یک رانندهی خوابآلو که هی چشمهایش روی هم میرود و کج میشود و به گاردریل نرسیده دوباره بیدار میشود...بیدارش میکنی، و به راه میآید و دو باره از سر... اولهایش میترسیدم شاید، یا غرور نداشتهام اجازه نمیداد یا دلم میخواست یک کاری کرده باشم، نمیدانم. الان فقط میخواهم بزنم بغل و بگویم " من بدجوری خوابم میاد تو بیا بشین"
برچسب:
نویسنده: دانیال سلطانی